محمد على مجاهدى

434

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

على اصغر خود را نهاد بر كف دست * خديو دين ملك العشق شاه عرش سرير ميان معركه آمد بر سپاه عدو * ستاد و از دل پردرد بركشيد نفير سرود : هست گنه گر مرا به كيش شما * به هيچ كيش ندارد گناه طفل صغير دهيد جرعه آبى بدين صغير كه سوخت * درون سينه دل نازكش ز قحطى شير جواب مقصد شير را كمان گشود زبان * رساند آب به حلقوم اصغرش با تير بريد حنجر او گوش تا به گوش و نشست * به بازوى شه دين نوك تير خصم شرير گلوى خشكش گرديد تر ولى از خون * به حلق تشنه او نى رسيد آب و نه شير تبسّمى به رخ شاه كرد و رفت ز دست * به بزم قدس زدندش ز بام عرش صفير كشيد تير ز حلقوم او شه شهداء * ز ديده اشك فرو ريخت همچو ابر مطير « 1 » فشاند خون گلويش به سوى چرخ برين * به گريه گفت كه : اى ايزد سميع و بصير فصيل ناقه صالح به رتبه برتر نيست * ازين صغير كه گرديد كشته بىتقصير ( محيط ) شرح غمى را چسان تواند گفت * كه از شگفتى نتوان نمودنش تقرير « 2 » 38 . عمّان سامانى ( 1258 - 1322 ) زندگينامه نامش ميرزا نور اللّه تخلص شعرىاش « عمّان » زادگاهش سامان ، و ملقب به « تاج الشعراء » از شعراى پرآوازه و عرفانى مشرب نيمه دوم سده چهاردهم و اوايل سده چهاردهم هجرى است . در خاندان عمّان ، چهره‌هاى ادبى فراوانى را مىشناسيم كه هريك در زمانه خود در ميان اهل شعر و فرهنگ مطرح بوده‌اند . ولى اشتهار هيچ كدام به عمّانى نمىرسد . پدرش مرحوم ميرزا عبد اللّه متخلص به « ذرّه » مؤلّف جامع الانساب ، جدش مرحوم ميرزا عبد الوهاب متخلص به « قطره » ، عمويش مرحوم ميرزا لطف اللّه متخلص به « دريا » و فرزندش محيط سامانى ( 1290 - 1355 ) از چهره‌هاى سرشناس و معروف آن سامان‌اند .

--> ( 1 ) . ابر پرباران و باران‌زا . ( 2 ) . همان ، ص 59 تا 61 .